تبليغاتX
رایگان آباد عشق
این شعر رو تقدیم میکنم

به کسی که همیشه دوست خواهم داشت

 به هستی من  

به نفسم

 

نمیدانم که میدانی که عشقت داده بر بادم

نمیدانم که میخواهی که باشی زنده در یادم

نمیدانم که عشقم را تو باور کرده ای یا نه ؟

نمیدانم که بی تو من چگونه از غمم کاهم

نمیدانم که در یادت ز من آیا نشانی هست

نمیدانم که فهمیدی که بردی تو تب و تابم

نمیدانم که بی تو من چگونه سر کنم شب را

 نمیدانم که فردا هست آیا روز دیدارم

نمیدانم چگونه  ؟ کی ؟ کجا ؟ اما همین لحظه

 نمیدانم فقط باز آ نمیرد باز فریادم

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت16:39توسط ( ع . ا ) خورشید |
به یاد آن زمان که روی بال بی خیالی کودکی عشق می کردیم
 

زندگی پر از فراز و فرود

چشم های بینا اما بسته

بازی قایم باشک

گرگم به هواست

و ما

بره های خاله بزغاله

در کشش زوی زمان

شطرنج با بازی سرکشانه

 اسب

فیل

شاه

وزیر

و بیچاره سرباز

و خداوند دوباره تاس می ریزد

تا از پله ها که بالا رفتیم

مارها نیشمان بزنند

تا توی چاه سوختن سقوط کنیم

خسته ایم

خسته ایم از این جهان بی دریچه که هوای تنفسش رو به اتمام است

خسته ایم و

مرگ هم برای ما قیافه می گیرد و دعوت عصرانه ی ما را رد می کند

خسته ایم و حرف هایمان بوی تعفن می دهد

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/10ساعت0:4توسط ( ع . ا ) خورشید |
قیچی تقدیر

 

قیچی تقدیر را برداشتند

                       و بالهای پرنده ی کوچک خوشبختی را چیدند

از بیخ بیخ

       خون سرخش که به زمین ریخت

                سبزی سبزه های نو رسته ی امید سیاه شد

               پرنده ماند و دو بال زخم خورده

        پرنده ماند و حسرت آواز

  پرنده ماند و ناله آواز ....

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03ساعت22:41توسط ( ع . ا ) خورشید |
 

با سلام خدمت همه ی دوستان و اهالی رایگان آباد

از اونجایی که مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی من هستند

از شما خواهش میکنم اگر قصد استفاده از این مطالب را دارید

حتما با ذکر منبع باشه

در ضمن تعداد پست های بلاگ نسبتا بالاست

 برای خواندن همه ی پست ها

پیشنهاد میکنم از آرشیو موضوعی مطالب استفاده کنید .

پیشاپیش از همکاری شما سپاس گذاری می کنم .

( ع . ا ) خورشید 

+نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت21:48توسط ( ع . ا ) خورشید |

با باران قهرم

میخواستم همین رنگی باشم

  همین سیاه کریه زشت

اما بی هوا بارید و سفیدم کرد

من با باران قهرم

میخواستم سیاهی عشق نفرت زده ات همراهم باشد

به عنوان آخرین یادگاری

اما

باران شستش و من سفید شدم

و تو رسما تمام شدی

+نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت16:40توسط ( ع . ا ) خورشید |
برای بچه های غزه

 

 

آرام بخواب کودکم

روی دست های سرخ مرگ

آرام بخواب عزیز مادر

لالایی کنوانسیون حقوق بشر در راه است

بی شک فردا که سران عرب از خواب برخیزند

دگر چنگال های مرگ پنجه بر اندام نحیفت نخواهد کشید

اگر صدای ناله های جغد شوم اسرائیل گذاشت

 لحظه ای آرام بگیر و چشم هایت را روی هم بگزار

شیر ... که نه

شیره ای از جانم را اگر مانده سر بکش

بخواب فرزندم

من ایستاده ام

برای همیشه

غزه هرگز نخواهد نشست دلبندم

حتی اگر مرگ هم باشد

غزه باز هم ایستاده است

 

بای ذنب قتلت ؟ به کدامین گناه کشته می شوند

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/10/10ساعت17:45توسط ( ع . ا ) خورشید |
 

 برای خودم دلتنگم

سوار روی بادبادک کودکی هایم

دنبال توپ غلطان سرخ و سفیدم

هراسان از رسوایی در قایم باشک بازی

فراری از گرگ های گرگم به هوا

آه

کاش هنوزم هم به راحتی می توانستم گرگ ها را هوا کنم

 دلم برای خودم تنگ شده است

تا فروغ نباشی ارزش خوانده شدن نداری

چه کسی میتواند بفهمد که معصومیت به چهره نیست

پاکی توی چشم ادم ها نوشته نشده

چه کسی میتواند بفهمد هراس از فردا چه معنی دارد

برای زندگی خیلی کوچک بودم

برای عاشق شدن

برای انتخاب کردن

آه که چه قدر دلم گرفته است

همه چیز همه دنیا  همه ی من تاریک است

سیاهی شستنی نیست

رفتنی نیست

پست نبودم

آزاد نبودم

هنوز هم . . .

آه  دلتنگم

 لطفا هیچگاه آزادم مکن  

+نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت11:35توسط ( ع . ا ) خورشید |
تاوان

به معجزه می ماندی

اگر آدم سیب نمی خورد

و ما قرن ها

تاوان پس نمی دادیم

برای یک لحظه غفلت پدر

+نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت11:19توسط ( ع . ا ) خورشید |
برای انانکه فریادشان بی صداست

از قل های برج دو قلو که  کم کردند

با احتساب توان بی نهایت به غل و زنجیر های دنیا اضافه کردند

دیروز فلسطین

امروز عراق ، افغانستان ، غزه  و فلسطین

فردا  کل دنیا

من می دانم و در گوشی به شما هم می گویم که بدانید 

 اشک های مردمان سازمان ملل فقط از برای آنکه ریا نشود در خفا ریخته می شود

وگرنه هیچ بشری تاب مویه های مادر کودک از دست رفته ندارد

و صد البته مجامع بشری که خودشان این قوانین ضد جنگ را ساختند ،

 سازمان حقوق بین الملل و ضد جنگ و دفاع از کودکان و مبارزه با سلاح ها هسته ای

 و بمب خوشه ای و از این چیزها ساختند

 که گاه گاهی محض تفنن حرفی برای گفتن داشته باشند

بچه ها ی عراق از مرحمت جنگ افزار های امریکایی خوشه خوشه بمب می چینند

 و خونشان شراب گوارای وجود عروسک گردان های بازی می شود .

و آن وقت ما پشت میزهای بزرگمان کو کاکولا می نوشیم و بیانیه امضا میکنیم

و دلخوشیم که ما که جایمان در این کشتی امن است

بیچاره ما که خبر نداریم دیوانه ای مشغول سوراخ کردن جایگاه راحتمان است .

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت23:28توسط ( ع . ا ) خورشید |
جان جهان

سلام خدمت دوستان شعری که در پایین نوشتم ترانه ایست که شاید و حتما از نظر وزنی در بعضی از ابیاتش مشکلاتی دیده میشه اما من این ترانه  رو بر اساس سبک خوندن خودم سرودمش و این اشکالات در نوع خوانش رفع می شوند .

نکته ی دیگه اینکه منظورم از کلمه ی شاید در بیت هفتم قید به معنی اگر و اما نیست ،  بلکه منظورم از این کلمه فعل  « شایسته است » بوده است .

در پایان منتظر نظرات موثر همه ی شما عزیزان خواهم بود .

سپاس ( ع . ا ) خورشید

 

بی تو ای جان جهان بر که دگر ناز کنم

عقده های دل خود با چه دلی ساز کنم

رنج آزردیگم را به که گویم بعد تو

شرح هجران و فراغت  به  که گویم بعد تو

مجنون ترین مجنون شدم دیوانه تر از هر زمان

نامت برایم می شود مرحم همیشه در جهان

آشفتگی هایم قرار بر رنج دل ها پا گذار

با صد هزاران ناز و عشق بر چشم ما قدم گذار

ای جان شیرین نازنین ای بهترین عشق زمین

آخر برای لحظه ای در بر معشقوت نشین

عاشق نبودی تا بفهمی درد هجران آتشین است

عاشق نبودی تا بببنی حال مجنونی چنین است

شاید برای لحظه ای رنگ جنون شی

شاید که با ما مردگان از نو تو خون شی

بر گردنم مهر جنون رخشان تر از زر

جانا برای لحظه ای روی زمین پر

فرصت برای ناز کردن تا ابد هست

یک دم نشین فرصت برای رفتنت هست

آرامشی ده تو بر این قلب شکسته

رسیده ام به عشق تو جانا ولی با پای بسته

پرنده ات در دام غفلت ماند و رفتی

بیچاره صیدت در قفس جان داد و رفتی

باز آ که مرحم بهر ما خسته دلانی

باز آ  که جان جان شیرین جهانی

ای تکسوار آرزو تا اوج بالایی بپر

دست مرا هم تو بگیر مرا با خود بالا ببر

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/08/13ساعت19:56توسط ( ع . ا ) خورشید |
صدایت میکنم

صدایت میکنم هر دم

به آوایی که تا افلاک اصواتش رها گردد

به امواجی که ما فوق صدای هر چه انسان است

نوای آوای دردی خارج از فهم ست

فریاد بلند یه زبان بسته از تکرار

صدای خستگی های اسیری رفته از یاد است

نشان ظلم صیادی دغل کار است

ندایی پر شکایت تر ز آوای نی دلخون

رساتر از صدای عشق هر مجنون

صدایت میکنم هر دم

به آوایی که شاید آتشی در جانت اندازد

به آوایی که باشد بازگرداند تو را سویم

به آوایی که شاید نور خاموشی من گردد

کلید درب زندان های خاموشم

فرمان برائت حکم آزادی

صدایت میکنم هر دم

...
+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05ساعت22:1توسط ( ع . ا ) خورشید |
آنها و آنها تر ها
پس مانده های شام شاهانه شب

شادمانی کودکان زباله گرد

دست های سفید و نرم نسل نیو آ و مای و آردن

دست های سیاه خراشیده با قوطی حلبی روغن کوپنی

 ته مانده پارچه های تنگ و کوتاه کردن لباس ها

درخشش چشم هایی که لباسی برای پوشیدن دارد

درد بزرگ پدرانه گفتن بابا به جای پاپی

درد نداشتن پدر

هزینه تامین مخارج غذا و پزشک سگ خانه

سرطان چنگ زده بر زندگی سرطانی فقر

جایی که همیشه آفتابشان مهتابیست

جایی که همیشه خورشید میتابد

+نوشته شده در دوشنبه 1387/07/15ساعت21:37توسط ( ع . ا ) خورشید |

انواع کـد هاي جديد جاوا تغيــير شکل موس